ارسال شده در: شنبه، 3 بهمن ماه ، 1388 21:51:27 موضوع مطلب: (صاحب روز اٌحد ) شهيدي که بر روي زمين راه مي رود
صاحب روز اٌحد شهيدي که بر روي زمين راه مي رود.
نام، نسب و کنيه
طلحه پسر عبيدالله بن عثمان بن عمرو بن کعب بن سعد بن تيم بن مرهبن کعب بن لؤي بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه و مادرش صبعه دختر عبدالله بن مالک الحضرميه مي باشد.
از طايفة((تيم)) و از قبيلة حضرت ابوبکرصديق رضي الله عنه است. کنية او((ابو محمد)) و به ((طلحه الخير)) و ((طلحه الفياض)) مشهور بود.
طلحه اهل مکه واز همان دوران جواني به کار تجارت و بازرگاني مشغول بود.در کارش يکي از بازرگانان چابک و چالاک به شمار مي رفت.اما اين بازرگانان جوان و اين طالب دنيا، چگونه مسير زندگي اش تغيير يافت و تجارت و بازرگاني را رها کرد و وارد معامله با پروردگار خود شد؟ چه نيرو و جاذبه اي او را از لذت هاي دنيا و زينت و زيور آلات دنيوي بازداشت تا فقر و فاقه و تنگدستي را بر هر چيز ترجيح دهد.
اين چه جاذبه و کششي است که اکثر جوانان مکه و مدينه آن روز را به خود جلب کرد و امروزه نيز بسياري از جوانان اين کرة خاکي را به سوي خود مي کشاند، بدون اينکه ظاهراً از کسي قول و قراري گرفته باشند؟ مگر اينها خداوند را ديده اند؟ مگر بهشت و جهنم را مشاهده کرده اند که اين گونه به سوي يکي ميل و رغبت دارند و از ديگري گريزان اند و....
آري! طلحة جوان و زيرک ، به واسطة يکي از شاگردان محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم به جرگه جوانمردان و ايثارگران راه دين درآمد.ابوبکر رضي الله عنه همان بزرگ مردي که خود امير و سردار تاجران و بازرگانان و اولين فردي بود که تمام ثروت و دارايي اش را براي پيشرفت دين اسلام به کفة اخلاص گذاشته، به تبعيت از او، بقية جوانمردان مکه اين شيوه را برگذيده اند؛ چرا که تا به حال کسي از ابوبکر رضي الله عنه خلافي مشاهده نکرده است. صداقت، پاکي و اخلاص، صفات بارز اوست. پس هر کس مي تواند به او اعتماد کند. طلحه، پنجمين فردي بود که به وسيله حضرت ابوبکر صديق رضي الله عنه مشرف به اسلام شد، و جزو سابقان و پيشتازان مکتب محمدي(علي صاحبها الصلاه و السلام) به شمار مي آيد.
او هشتمين يار و رهرو رسول الله صلى الله عليه وسلم است. هشتمين فردي که قبول نمود جان و مال و ثروت و مقام خويش را فداي معشوق خود حقيقت نمايد.
طلحه در آغوش اسلام جاي مي گيرد
اکثر تاريخ نويسان و سيره نگاران اين گونه داستان تغيير مسير زندگي طلحه را براي ما به تصوير کشيده اند:
طلحه براي تجارت همراه کاروان هاي قريش به سرزمين شام رفته بود. هنگام ورود به شهر((بْصري)) هر يک به سمت و سويي رفته مشغول تجارت و خريد و فروش شدند. طلحه همانند بقيه، مشغول گشت زني در بازار بود، با واقعه اي عجيب روبه رو گشت که مسير زندگيش را تغيير داد و او را از خواري و ذلت دنيا خواهي و دنيا پرستي به اوج قله خداپرستي و عشق و محبت الله رساند.رشته سخن را به خود طلحه مي سپاريم تا خود داستان شگفت انگيز و جالب انقلاب فکري و دروني اش را برايمان بازگو نمايد:هنگامي که در بازار بْصري قدم مي زدم ، ناگهان نداي راهبي به گوشم رسيد که فرياد مي زد:آهاي مردم! ايها الناس! اي تاجران و بازرگانان ! آيا کسي از اهل حرم (سرزمين حجاز) در ميان شما هست؟ من که آواز را شنيدم کنجکاو شدم و به سرعت خودم را به او رساندم و گفتم: بله، من اهل حجاز هستم، کاري داشتيد؟
راهب گفت: آيا در ميان شما فردي به نام((احمد)) ظهور کرده است؟
گفتم : احمد کيست؟ گفت: پسر عبدالله پسر عبدالمطلب قريشي است. اين ماه، ( طبق پيش بيني((انجيل)) )، همان ماهي است که در آن ظهور مي کند. او آخرين فرستادة خداوند است که براي نجات و راهنمايي بشريت مي آيد و اين را ((عيسي مسيح)) عليه السلام وعده داده است. او در سرزمين شما ظهور کرده و به جايي مهاجرت مي کند که داراي سنگ هاي سياه، نخلستان هاي بزرگ، زمين هاي شوره زار و چشمه هاي فراوان آب مي باشد.آهاي جوان! مواظب باش فرصت را از دست ندهي و زود به او ملحق شو! سخنان اين راهب پير در دلم اثر بسياري گذاشت. به سرعت اسبم را آماده کرده ، رخت سفر بربستم. کاروان را به جا گذاشتم و شتابان و حيران به سوي مکه مي تاختم. در همان بدو ورود به منزل، به همسرم گفتم: آيا بعد از رفتن ما از مکه ، اتفاق خاصي رخ نداده است؟
همسرم گفت: چرا، محمد پسر عبدالله ادعاي پيامبري کرده است. (قريش به شدت از او خشمگين اند)، افرادي نيز همچون ابن ابي قحافه (ابوبکر) به او پيوسته اند و از او پيروي مي کنند.من ابوبکر را به خوبي مي شناختم؛ او فردي آرام، خون گرم و متواضع بود؛ از جملة تاجراني بود که به خاطر اخلاق نيکو و کردار درستش، همگي با او انس و الفت داشتيم، از همنشيني با او و از سخنانش لذت مي برديم، چرا که در زمينه تاريخ و اخبار گذشتگان اطلاعات خوبي داشت، اغلب اوقات دور او حلقه مي زديم،(تا از محضرش استفاده کنيم).خلاصه همين که موضوع را از همسرم شنيدم، با عجله نزد ابوبکر رفتم، (بدون مقدمه ) گفتم: آيا صحت دارد که محمد بن عبدالله ادعاي پيامبري کرده است؟ آيا راست مي گويند که تو به آيين او گرويده ايد؟! ابوبکر جواب داد: بله.... (آنچه شنيده اي) درست است.بعد شروع کرد به تبليغ و مرا به پذيرفتن دين اسلام دعوت کرد. از محمد مي گفت و...(من هم که قبلاً پرتوهايي در دلم تابيدن گرفته بود) داستان بْصري و راهب را برايش بازگو کردم. بسيار حيرت زده شد،(اما حيرت و تعجبي همراه سرور و خوشحالي، انگار بر اطمينان قلبي اش افزوده مي گشت) سپس گفت پس معطل چي هستي؟ عجله کن! زود باش! با هم نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رويم تا داستانت را برايش تعريف کنيم. ببينم ايشان چه مي فرمايند.به اتفاق ابوبکر نزد رسول اکرم صلى الله عليه وسلم رفتيم. اسلام را بر من عرضه کرد و آياتي از وحي برايم تلاوت نمود و مژده پيروزي و رستگاري در دنيا و آخرت را به من داد.داستان راهب بْصري را برايش بازگو نمودم. آثار سرور و شادي در چهره اش ظاهر گشت. در اين لحظه بود که با اطمينان خاطر گفتم: گواهي مي دهم جز الله معبودي به حق نيست و محمد رسول و فرستادة خدا است. اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله. _________________
اللهم بک أستغیث،أصلح لی شأنی کله ولا تکلنی إلی نفسی طرفة عین